تبليغاتX
آیدا=عشق من
عشق
برای تو که اولین حکایت بی انتهای عشقم هستی مینویسم که دوستت دارم و 20 شاخه گل رز سرخ را در سبدی آکنده از صفا به همراه قلب مملو از عشقم تقدیم تو میکنم و 20 کبوتر سفید را در آسمان عاشقان رها میکنم تا همگی 29 فروردین زادروز سبزت را به تو تبریک گویند.

kheily doos dashtam ke roze tavalodet kenaret bodam vali chikar konam ke nmitonam,omidvaram 2222 sal dar kenare ham zendegi konim o hichvaght gham pa to zendegim nazare.
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 8:42 PM  توسط حامد  | 

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 1:7 PM  توسط حامد  | 

sallam be hame,in akharin matlabie ke to in weblog minvisam chon  emrooz yeksalesh mishe.man vaghti in weblogo sakhtam ba khodam goftam ke in weblogo ta yeksal update mikonam baad az on age khoda beklhad ye weblog dige baz mikonam ke ba aida tosh minvisam. man. to in yek sal ye chizi yad gereftam ke mikham beheton begam:adam to har kari vaghean niatesh pak bashe o khoda ro yadesh nare az natije karesh razie che movafagh beshe o che movafagh nashe.har ki in matlabo khond baram dua kone ke dige javabamo az aida begiram

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 2:45 PM  توسط حامد  | 

365شاخه گل رز را می بویم
و روی تک تک گلبرگ های
ان می نویسم دوستت دارم
و به مناسبت سالگرد
عشقم تقدیمت می کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 2:37 PM  توسط حامد  | 

گذشت زمان بر آن‏ها که منتظرند، بسیار کند؛


بر آن‏ها که می‏هراسند، بسیار تند؛


بر آن‏ها که زانوی غم در بغل می‏گیرند، بسیار طولانی؛


و بر آن‏ها که به‏سرخوشی می‏گذرانند، بسیار کوتاه است؛


اما بر آن‏ها که عشق می‏ورزند،


زمان را آغاز و پایانی نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 10:56 AM  توسط حامد  | 

دوری ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکی ،قوت .

پيری مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودی مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم .

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .

درحساب عشق يک +يک مساوی است با همه چيز و دومنهای يک برابرهيچ .

عشق چيزی جزيافتن خويش در ديگران و شادکامی در شناخت نيست .

عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيری له ميشودو اگر سست بگيری ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتی که نرسيده آن را گاز نزن .

عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است .

مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولی زن به ندرت ،اما بسيار .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است .

با عشق وشکيبائی چيزی ناممکن نيست .

عشق، قانون نمی شناسد ودوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است .

عشق ، معيارها را بهم می ريزد و دوست داشتن برپايه ی معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران کردن خويشتن است و دوست داشتن ساختنی عظيم .

عشق فوران می کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاری عظيم و دوست داشتن جاری ميشود چون رودخانه ای بر بستری با شيب نرم .

عشق ناگهان وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه می گيرد .

عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست
+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 10:55 PM  توسط حامد  | 

وقتي که پاييز ميشه ، ماآدمها خوشمون مياد که پا رو برگها بزاريم و صداي خش خش اونا رو بشنويم و لذت ببريم.

برگ يه روز تمام زندگي درخت بوده ! همه عشقش و همه اميدش!درخت همه شيره جونش رو به برگ ميدادتا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و بادو خاک و همه و همه به درخت کمک ميکردند و برگ زندگي شاهانه اي داشت.

خستگي تو کارش نبود ! چون هر وقت که دلش ميگرفت دستش رو دراز مي کرد و خدا رو تو آسمون لمس ميکرد ! يا هر وقت که خسته تر ميشد ، با غرور از اون بالا به آدمها نگاه مي کرد و به نظرش آدمها چقدر پست و کوچک بودن .

همه چيز قشنگ بود تا اينکه پاييز رسيد.

درخت از برگ خسته شد و ديگه سبزي برگ براش جذاب و زيبا نبود! برگ پير شده بود و درخت ديگه نميتونست سنگينيش رو تحمل کنه ! اين شد که ديگه شيره جونش اون قوت هميشگي رو نداشت ! چون ديگه با عشق به برگ داده نميشد!

برگ اين ررو فهميد ! دلگير شد و افسرده! اما کاري از دستش بر نمييومد ! سعي کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه ! اما کم کم ديگه درخت برگ رو نديد و چيزي نبود که ديگه به برگ بده !

برگ پژمرد ! افسرد ! خشکيد وافتاد.

ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زيبايي گرفتيم و اسمش رو گذاشتيم جشن برگ ريزان.

زمين پر از برگهايي بود که از اوج به زمين افتاده بودند
!درخت ازشون بريده بود ! حتي باد اونا رو به هر طرف مي انداخت ! بارون اونا رو خيس ميرد و آفتاب اونارو مي سوزونه! ديگه هيچ کس اونارو دوست نداشت
برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضي بودند !

ما آدما هم راضي هستيم از اينکه پا رو برگها ميزاريم و صداي شکسته شدنشون رو ميشنويم و لذت ميبريم.

اما ميدونيد برگ چيکار ميکنه؟؟؟

برگ هنوز عاشق درخته و نميتونه محبتهاي اونو فراموش کنه و زحمتهاي بادو بارون و خورشيد رو ! برگ نميتونه از درخت دل بکنه ! اما ديگه زمستون داره تموم ميشه و وقت جوونه زدن درخته ! وقت اومدن معشوقه هاي تازه درخت.

اينه که برگ مي پوسه و مي پوسه و مي پوسه و ميشه قوت خاک ! ميشه کود ! ميشه غذاي درخت ! ميشه شيره اي که تو وجود درخته و حالا بايد تو رگهاي معشوقه هاي جوونش بره .

برگ مي پوسه و خودش رو به پاي درخت ميريزه تا درخت راضي بشه و زندگي خوبي رو با معشوقه هاي جديدش داشته باشه!

تو که وقت پاييز از کوچه هاي خلوت پر از برگ مي گذري ، بشنو:
درخت از برگ خسته شده ، اومدن پاييز بهونس..........



+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 5:20 PM  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 3:56 PM  توسط حامد  | 

اعلام شد که تهران يکي از ده شهر نامطلوب جهان براي سکونت شناخته شده است. اما تهران جذابيت هاي منحصر بفردي هم دارد که در هيچ جاي دنيا نظير ندارد

تهران تنها شهري است که در آن مي توانيد وسط خيابانهاي آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد در رستوران به ديدن مانکن هاي لباس هاي مدل جديد برويد، در تاکسي نظرات سياسي تان را بگوييد و در کوه برقصيد.

تهران تنها شهري است که در آن دو نفر روي دوچرخه مي نشينند، چهار نفر روي موتورسيکلت مي نشينند، شش نفر توي ماشين مي نشينند، 25 نفر توي ميني بوس مي نشينند و 60 نفر سوار اتوبوس مي شوند

تهران تنها شهري است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد مي شوند، اتومبيل ها حتما روي خط عابر پياده توقف مي کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور مي کنند

تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور مي کند

در تهران از همه جاي ماشين ها صدا در مي آيد، جز از ضبط صوت آنها

همه در خيابان ها و پارک ها با صداي بلند با هم حرف مي زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.

تهران تنها شهري است در دنيا که همه صحنه هاي فيلمهاي بزن بزن را در خيابان هاي شهر مي توانيد ببينيد، اما تماشاي اين فيلمها در سينما ممنوع است

مردم وقتي سوار تاکسي مي شوند طرفدار براندازي هستند، وقتي به مهماني مي روند اصلاح طلب مي شوند و وقتي راه پيمايي مي کنند محافظه کارند و وقتي سوار موتورسيکلت مي شوند راست افراطي مي شوند

رانندگي در تهران مثل سياست ايران است، هرکسي هر کاري دلش بخواهد مي کند، اما همه چيز به کندي پيش مي رود

ماشين ها در کوچه هاي تنگ با سرعت 80 کيلومتر حرکت مي کنند، در خيابانها با سرعت 20 کيلومتر حرکت مي کنند و در بزرگراهها پارک مي کنند تا راه باز شود

و تهران تنها شهري است در دنيا که در شمال شهرمردم در سال 2008 ميلادي زندگي مي کنند و در جنوب شهر در سال 70 هجري قمري
+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 3:48 PM  توسط حامد  | 

یادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد . خط ي ننويـسم كه آزار دهد كسي را .


يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست .


يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهــر و جواب دو رنگي را با
كمتر از صداقت ندهم .

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكـوت كنم و براي سيــاهي ها
نـــــــور بپاشم يادم باشد از چشـمه درسِِ خروش بگيـــــرم و
از آســمان درسِ پـاك زيستن .


يادم باشد سنـــگ خيـلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم
لطيــف رفتار كنم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 12:43 PM  توسط حامد  | 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.
آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم
مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره
زن جوان: خواهش ميكنم، من خيلي مي ترسم

مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي كه دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم، حالا ميشه يواش تر بروني
مرد جوان: منو محكم بگير
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري
مرد جوان: باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت منو برداري و روي سر خودت بذاري
آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميكنه
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد...!!!

در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد، يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 11:21 AM  توسط حامد  | 

1/618

میدونی این عدد چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 11:56 AM  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 11:25 AM  توسط حامد  | 

من عشق را در تو....تو را در دل.... دل را در موقع تپيدن و تپيدن را به خاطر تو.... دوست دارم ....من غم را در سکوت سکوت را در شب.... شب را در بستر و بستر را براي انديشيدن به خاطر تو.... دوست دارم ....من بهار را به خاطر شکوفه هايش زندگي را بخاطر زيبايي اش و زيبايي اش را به خاطر تو.... دوست دارم ....من دنيا را به خاطر خدايش.. خدايي که تو را خلق کرده.... دوست دارم
+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 0:32 AM  توسط حامد  | 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 0:53 AM  توسط حامد  | 

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند پرسيدند كه: آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟

بگو:
دنيايي از عشق بود كه به خاطر حسرت كرانه عشق جوش وخروش ميكرد

بگو:
ديوانه اي بت پرست بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت

بگو:
اشك در بدري بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ي من آشيان نداشت

بگو:
بگو براي اندك زماني با من بود وليكن تا آخرين لحظه هايش مي گفت:


دوستت مي دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 11:21 PM  توسط حامد  | 

                      

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:58 PM  توسط حامد  | 

1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه .

2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد.

3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه.

4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه.

 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه.

 6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!

7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:53 PM  توسط حامد  | 



Take my hand, precious Lord



Precious Lord, take my hand



Lead me on, let me stand



I`m tired, I`m weak, I`m alone



Through the storm, through the night



Lead me on to the night



Take my hand, precious Lord



Lead me home



When my way grows



Dear precious Lord linger near



When my light is almost gone



Hear my cry, hear my call



Hold my hand lest fall



Take my hand precious Lord,



Lead me home



دستم را بگیر ای پروردگار گرانقدر



ای پروردگار گرانقدر دستم را بگیر



هدایتم کن و کمکم کن تا پا بر جا بمانم



من خسته و ضعیف و تنهایم



در میان طوفان و در طول شب



مرا به سوی نور هدایت فرما



دستم را بگیر ای پروردگار گرانقدر



و مرا به سوی خانه ام هدایت کن



هنگامی که زندگی ام پر از دلتنگی و رو به پایان است



ای خالق گرانقدر!



هنگامی که فروغ زنگی ام از بین رفته است



گریه و فریادم را بشنو



و دستم را بگیر تا مبادا از پای بیفتم



و دستم را بگیر ای پروردگار!


و مرا به سوی خانه ام هدایت کن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 8:22 PM  توسط حامد  | 

بي تو نه امور جهان لنگ ميشه نه بين زمين و آسمون جنگ ميشه ، نه كوه آب ميشه نه آب سنگ ميشه ، فقط دل من واسه تو تنگ ميشه

 

دوستت دارم عاشقانه عارفانه بی بهانه بی نهایت تا قیامت

 

اگر عشق باشد گناهی 

                               سراپا گناهم الهی

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 2:53 PM  توسط حامد  | 

غم عشق...

می توان رفت در آن ستاره های چشم او

می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه

می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد
و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد

از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ

تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها

از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ

از غم عشق چه می باید کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 3:34 PM  توسط حامد  | 

دنیا کثیفه، زندگی زیباست و خدا بزرگه
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 3:39 AM  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 11:7 PM  توسط حامد  | 

خدایا

عشقمو ببینم

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 7:43 PM  توسط حامد  | 

      پیمان نبندین اگه بستین تا آخر راه و برین

مواظب باشین دل کسیو نشکونید. حواستون و جمع کنید تا عشق زیر پاتون له نشه.

عاشق با غرور بیگانست عشق یعنی فداکاری

اگه دیدی نمی تونی از علاقت به خاطر عشقت بگذری بدون با عشق هنوز فاصله داری

سعی کنید تو زندگی همیشه عاشق باشید نه فقط به آدما بلکه به همه چیز عشق بورزید تا زندگیتون زیبا تر بشه

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 6:59 PM  توسط حامد  | 



غروب شد خورشید رفت افتاب گردان دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد افتاب گردان سرش رو پایین انداخت اخه گلها خیچ وقت خیانت نمی کنند
+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 5:9 PM  توسط حامد  | 

miss

 

يگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم

 

تو كتاب خوندم سيگار بده ديگه نكشيدم، تو كتاب خوندم مشروب بده ديگه نخوردم، تو كتاب خوندم دروغ بده ديگه نگفتم، تو كتاب خوندم عشق بده، ديگه كتاب نخوندم

 

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام

 

افسوس.... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم... آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم... و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم -

 

خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يكي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد

 

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز

 

شاخه گل برات مي فرستم ۹ تا طبيعی آخريش مصنوعی
يه کارت ميزنم بهش که روش نوشته : تا وقتی آخرين گل پژمرده بشه
دوستت دارم

 

سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 10:42 AM  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 3:45 PM  توسط حامد  | 

انسان مانند رودخانه است.هر چه عمیق تر باشد آرام تر است.

موفقیت به همان اندازه شکست خطرناک است.

کسی که از قطره می ترسد هیچ وقت وارد دریا نمی شود

همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت می کند.

وسعت زندگیت به آنچه انباشته ای نیست.به میزان بخشندگی توست.

شجاعت آن چیزی نیست که احساس می کنیم.آن چیزی است که عمل می کنیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 3:15 PM  توسط حامد  | 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ

مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت

داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه

بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون

خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون

ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي .

hame on tomarham del kardam. amre digey nis?to on matalebi ke ham dade body shomare 8 az hamash ghashang tar bood.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 12:22 PM  توسط حامد  |